
کمی ..
از کی..؟
معلومه از تو..
خودت خوب می دونی چرا..
تنها چیزی که شاید بتونه آرومم کنه..
خاموش کردن گوشیمه..
باید تنبیه بشی...
...
..
.
تو اتاقمم تنها..
دارم به آهنگ وبم گوش می دم..
و با عصبانیت بادام زمینی مزمز می خورم..
کیانا اینجا بود..
حسابی خستم کرد..
تو هم که بدتر...

چون اولین کسی است که نام تو را از صدای تاپ تاپ قلبم
می شنود...

که قرار بود به هم زنگ نزنیم ..
اما نشد..
چرا؟
این چرا واقعا بی خودی بود خوب معلومه...
گرمی هوا هم که بیش تر آدم رو کلافه می کنه..
حوصله حرف زدن با هیچ کس رو ندارم..
حتی حوصله گوش دادن به حرف کسی..
مامان وقتی حرف می زنه تو دلم می گم تو رو خدا بسه من حوصله ندارم..
تو کجایی؟
مشغول کار جدید..
۱سال ارتباط نداشتن با هم..
سخته بخدا سخته..
تازه وقتی که ندونی آخرش چی میشه..
تو امیدوار و من نا امید..
دلم گرفته می فهمی..
امروز هنوز روز دومه..
و من...
..
.

نمی دونم بعد یک سالی که گفتی چقدر شرایط عوض میشه..
آیا خانواده هامون راضی می شن یا نه..
اما..
تو این مدت بچسب به کارت..
منم مشغول درسم میشم..
هنوز چند ترم مونده که لیسانسمو بگیرم اما کم کم می خوام واسه ارشد بخونم..
تو می گی با استخاره ای که گرفتی دلت گرمه که ما به هم می رسیم..
نمی دونم..
شرایط ما کمی پیچیدست..
همه چی رو به خدا می سپارم..
اون بهتر می دونه چکار کنه...
همین!
خوابم نمی بره..
تو فکرتم..
تو خونه تنهام..
هوا گرمه ..
و...
..
.

هر دفعه می خوایم تموم کنیم..
نمیشه..
قبول با اون برنامه های جدیدت..
تا ببینیم خدا چی می خواد...

می خوام همه چی رو تمومش کنیم..
ما مناسب هم نیستیم..
راه درست همینه..
خانواده ها هم مخالف هستن..
منم مخالفم..
ما مناسب هم نیستیم..
همین..!
دیگه نمی خوام به این قضیه فکر کنم..

خدا خوب می دونه چه حالی پیدا کردم..
فکر نکنم اون راضی به این ازدواج بشه..
در حالی که تو می گی استخاره کردی و میگی خوب اومده.
و مامانت رو حرف خدا حرف نمی زنه..
نمی دونم..
این روزا خیلی گیج شدم..
خیلی..
خدایا همه چیز رو به تو می سپارم..
هرچی که درسته همون بشه...
همین!

که ازش خبری شد..
یکی از همون هزار تا فکر وخیالی که می کردم درست از آب در اومد..
گوشیش و دزدیده بودن..
اصلا می دونی چیه حقت بود..![]()
دوست دارم از ته دل گریه کنم...
