تبليغاتX
..!برای مخاطبم

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 23:17 توسط من

نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 11:48 توسط من |

عصبانیم ..

کمی ..

از کی..؟

معلومه از تو..

خودت خوب می دونی چرا..

تنها چیزی که شاید بتونه آرومم کنه..

خاموش کردن گوشیمه..

باید تنبیه بشی...

...

..

.


تو اتاقمم تنها..

دارم به آهنگ وبم گوش می دم..

و با عصبانیت بادام زمینی مزمز می خورم..

کیانا اینجا بود..

حسابی خستم کرد..

تو هم که بدتر...

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 21:32 توسط من

پیراهنم از من خوشبخت تر است..

چون اولین کسی است که نام تو را از صدای تاپ تاپ قلبم

می شنود...

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 14:51 توسط من |

امروز سومین روزه..

که قرار بود به هم زنگ نزنیم ..

اما نشد..

چرا؟

این چرا واقعا بی خودی بود خوب معلومه...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 19:3 توسط من

امروز اصلا حالم خوش نیست..

گرمی هوا هم که بیش تر آدم رو کلافه می کنه..

حوصله حرف زدن با هیچ کس رو ندارم..

حتی حوصله گوش دادن به حرف کسی..

مامان وقتی حرف می زنه تو دلم می گم تو رو خدا بسه من حوصله ندارم..

تو کجایی؟

مشغول کار جدید..

۱سال ارتباط نداشتن با هم..

سخته بخدا سخته..

تازه وقتی که ندونی آخرش چی میشه..

تو امیدوار و من نا امید..

دلم گرفته می فهمی..

امروز هنوز روز دومه..

و من...

..

.

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 12:16 توسط من

بهت گفتم اما بازم می گم..

نمی دونم بعد یک سالی که گفتی چقدر شرایط عوض میشه..

آیا خانواده هامون راضی می شن یا نه..

اما..

تو این مدت بچسب به کارت..

منم مشغول درسم میشم..

هنوز چند ترم مونده که لیسانسمو بگیرم اما کم کم می خوام واسه ارشد بخونم..

تو می گی با استخاره ای که گرفتی دلت گرمه که ما به هم می رسیم..

نمی دونم..

شرایط ما کمی پیچیدست..

همه چی رو به خدا می سپارم..

اون بهتر می دونه چکار کنه...

همین!


خوابم نمی بره..

تو فکرتم..

تو خونه تنهام..

هوا گرمه ..

و...

..

.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 15:10 توسط من

فعلا قبول..

هر دفعه می خوایم تموم کنیم..

نمیشه..

قبول با اون برنامه های جدیدت..

تا ببینیم خدا چی می خواد...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 21:42 توسط من |

خیلی فکر کردم تصمیم آخرم همینه..

می خوام همه چی رو تمومش کنیم..

ما مناسب هم نیستیم..

راه درست همینه..

خانواده ها هم مخالف هستن..

منم مخالفم..

ما مناسب هم نیستیم..

همین..!

دیگه نمی خوام به این قضیه فکر کنم..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 18:5 توسط من

با حرفی که مامانت بهم زد بدجور دلم شکست..

خدا خوب می دونه چه حالی پیدا کردم..

فکر نکنم اون راضی به این ازدواج بشه..

در حالی که تو می گی استخاره کردی و میگی خوب اومده.

و مامانت رو حرف خدا حرف نمی زنه..

نمی دونم..

این روزا خیلی گیج شدم..

خیلی..

خدایا همه چیز رو به تو می سپارم..

هرچی که درسته همون بشه...

همین!

نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 14:46 توسط من |

خدا رو شکر..

که ازش خبری شد..

یکی از همون هزار تا فکر وخیالی که می کردم درست از آب در اومد..

گوشیش و دزدیده بودن..

اصلا می دونی چیه حقت بود..

نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 23:16 توسط من

خسته شدم..

دوست دارم از ته دل گریه کنم...

نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 22:26 توسط من